تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست... - تباه شد...

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...

تباه شد...

خیلی سعی کرد همه چیز رو بفهمه٬اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک و ریاضیات و حتی فلسفه همه چیز رو اندازه بگیره اما ناگهان دریافت در هستی چیزهایی هست که با ابزارهای او نمی شه اونا رو اندازه گرفت یا فهمید.پس گیج شد و فرو رفت.بعد همه ی محاسباتش رو خط زد و از نو شروع کرد.همه ی اجزا را شمرد اما حس کرد چیزس در این میان کم است.فرمول های او جایی نیمه تمام می موندند.دوباره گیج شد٬پس فرو رفت.طبیعت٬کتابخانه ها و ازمایشگاه ها رو جستجو کرد اما نیافت.می خواست برگرده اما نمی تونست:راه امده مثل کلافی سردرگم پیچیده و نا پیدا بود.می خواست پیش بره اما نمی تونست:راهی که می رفت بن بست بود.پس کلافه شد٬لغزید و باز هم فروتر رفت.فرصت تمام می شد و او در جاده ای کدر می رفت و بر می گشت.می رفت و فرو می رفت.بر می گشت و فروتر می رفت.ناگهان هر چی رو که یافته بود از دست داد و پرسش ها زیاد و زیادتر شد.معماها بیشتر و بیشتر شد و ذهنش تاریک شد.چراغ روحش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد.کور شد و سر رشته از دستش رها شد٬پس فروتر رفت.دیگه به جای اینکه او مسئله رو حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من اون رو یافتم.گفت من او را حل کرده ام.گفت من پاسخ همه ی پرسش های دشوار او هستم.وقتی دانست پاسخ چیست ابزارهاش رو دور ریخت و از اونا گریخت.اما این کافی نبود.او باید هنوز هم می گریخت.باید دورمی شد.باید از خودش دورتر می رفت.باید خودشو تکذیب می کرد اما نتونست.پس فروتر رفت.سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست و نظمش به هم ریخت.از بی نظمی پریشان شد و دور خودش چرخید تا رها شود اما فروتر رفت.بی قرار شد.بالا رفت.بالا و بالاتر رفت.اما هنوز کافی نبود.ان چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز هم کافی نبود.پس در خودش فرو ریخت.کوچک و کوچکتر شد و از ان ارتفاع فرو افتاد.پس تباه شد...

                                                       "روی ماه خداوند را ببوس"

                                                               مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 21:57  توسط ترانه  |