شيشه ي پنجره را باران شست ...
سلام
- من برگشتم.یه تشکر واسه ی کامنتاتون یه معذرت برا تاخیرم.تو این مدت ایران بودم.از جمعه که برگشتم تا حالا دو بار خواستم اپ کنم ولی نشد.ایران خوب بود!خیابونا شلوغ.ترافیک سنگین.مردم عصبی.قیمتا بالا.هوای گرم بدون امکانات و ... ولی خوب بود!هنوز دلم تنگ نشده ولی می شه.نمی دونم. تعریف کردن از جایی که خودتون توش زندگی می کنید کاره زیاد جالبی نیست فکر کنم شما بهتر از من بدونید!پس نیازی به شرح نیست.
- خیلی برام عجیبه که چطور یکیو دوست داری بعد که می فهمی یه دروغی بهت گفته چقدر سریع احساست برمی گرده!شایدم دوست داشتن نبوده.شایدم من منتظر بودم یه همچین چیزیو بشنوم تا همه چیو برا خودم تموم کنم.
- یاسمین دلم برات تنگ شده!فکر نکنم هیچ کدوم از هم سن و سالامو به اندازه ی تو دوست داشته باشم.دلم واسه همه ژانگولر بازیات تنگ شده!هروقت اهنگ بویز رو گوش می دم یادت میفتم.می دونم که اینارو نمی تونی بخونی ولی من می نویسم که همه بدونن تو بهترین دخترعمه ی دنیایی.برات بهترین ها رو ارزو می کنم.
- تازگیا شعر ابی خاکستری سیاهه مصدق رو خوندم.الان می گید نگاه کن چه عقبه این!تازه همین ام با لطف یکی به دستم رسید.می خواستم یه جاهاییشو بذارم:
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
***
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
***
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
***
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
***
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
***
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
***
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
خوب بود؟
