تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
 برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 اي دل من گرچه در اين روزگار
 جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست
 جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
 گر نكويي شيشه غم را به سنگ
 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
 

فریدون مشیری

 عیدتون مبارک.امیدوارم ساله خوبی باشه برای همتون.

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 13:6  توسط ترانه  | 

 

سلام دوستان
 


امیدوارم خوب باشید.۴شنبه سوریم که صفا سیتی!شنبه یکشنبه ام که مدرسه هتله!

خواستم بگم بازم کسری لطف کرده اسم شاعر شعر "تکیه بر باد" رو برام فرستاده.شاعرش خانوم هدیه هست(که البته نام مستعارشه)که متاسفانه فوت کردن.ولی شعر فوق العاده ای هست و داریوش ام خیلی خوب خوندتش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 14:38  توسط ترانه 

چيزي نمانده تا که امسال هم برود...

 

 

چيزي نمانده تا که امسال هم برود و به خاطره ها بپيوندد......وبي شک ما هم براي خيلي ها تنها و تنها به شکل يک خاطره در مي آييم ..يک خاطره و نه بيشتر ....گاهي با خودم مي گوبم خاطره شدن براي ديگران آيا فايده اي هم دارد ؟.. ياد اين شعر افتادم: امروز که در دست توام مرحمتي کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ..... ۲ چند روز پيش مهربان دوستي را نا خواسته آزرديم ، گفت : نام همدل سنگين شده و تو ديگر آن همدل نيستي ......به فکر فرو رفتم ....راست مي گويد من ديگرآن همدل نيستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 21:46  توسط ترانه  | 

هنوز
تنهاتر از تنها منم من
همون
بيگانه از خود در تنم من
اگر زيبا به قامت پيرهنم من
پر از احساس عاشق بودنم من
به خود مي بالم از اينکه زنم من
زني که در مثال همتاي ماهم
به دنيايي مي ارزه يک نگاهم
مني که قلب عاشق رو پناهم
چرا خود بي کس و بي تکيه گاهم
چرا عاشق شدن بوده گناهم
وقتي خدا تن آفريد
از برگ گل زن آفريد
احساس عاشق بودنو
بخاطر من آفريد
من چرا
شيرين بي فرهادم امروز
که برده زندگي از يادم امروز
من بهاري گمشده در باغم امروز
شکسته در گلو فريادم امروز


اینم برای روز زن (که مامانم یادم انداخت)

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 23:34  توسط ترانه  | 

تکیه بر باد

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله , با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره , با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بد و خوبمون یکی , دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
با تو همقصه ی دردم , همصداتر از همیشه
دو تا همخون قدیمی , از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی


(خیلی خوب فحش ندین بابا به من چه ترانه های داریوش انقدر قشنگه!؟؟؟با عرض معذرت این دفعه هم اسم شاعر رو نمی دونم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 23:15  توسط ترانه  | 

سلام دوستان

من تصمیم گرفتم که از شعرهایی که می نویسم یکی در میون ترانه بنویسم

چون متن بعضی ترانه ها زیباست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 23:7  توسط ترانه 

سلام دوستان

شعری که پایین نوشتم(نازنین)کسری جان لطف کردن نام شاعر برام فزستادند

شاعر این شعر اردلان سرفراز  هست.کار دیگه ای که این شاعر داره"اشفته بازار" هستش

که مثل شعر نازنین داریوش اون رو خونده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 23:50  توسط ترانه 

اندکی صبر دوستان سحر نزدیک است...

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 1:39  توسط ترانه  |