به یاد تو و برای تو...
پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردنی ست...
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق
لحظه ها جاري ست...
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست... چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است... تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده ست
طنين شعر نگاه تو در ترانه من...
تو
نيستي كه ببيني چگونه مي گردد
نسيم
روح تو در باغ بي جوانه من...
چه
نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد به روي لوح سپهر تو را چنان كه دلم
خواسته ست ساخته ام...
چه
نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم هم زدني... ميان آن همه
صورت تو را شناخته ام...
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ
آينه ديوار بي تو غمگينند...
تو
نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار به
مهرباني يك دوست از تو مي گويم...
تو
نيستي كه ببيني
چگونه از ديوار جواب
مي شنوم...
تو
نيستي كه ببيني
چگونه دور از تو
به روي هر چه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده ست...
تو
نيستي كه ببيني
دل رميده من
به جز
تو
ياد همه چيز را رها كرده ست... غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمارست... دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدارست... تو نيستي كه ببيني... فريدون مشيري
صفحه هاي سفيد را كه مي خوانم پر از تپش كلمه ها مي شوم... ديگر عادت كرده ام جمله هايم را ننوشته بفروشم... عادت كرده ام به روخواني برگ هاي سفيد دفترم... تو كه نباشي دليلي براي خودكارم نميماند تا جوهرش را حراج حرف هاي من كند... تصدق مداد هايم هم بروم فايده اي ندارد... بهانه نفس هاي توست كه ديگر نيستند... تمام روزهايم زير منت يك تقويم گم شده اند و "تو" ورد زبان خورشيدهاي پنجره ام شده! اصلا بگو حق آئينه عاشق خنده هايت را با چه انصافي فروختي كه پلك هايم باز نمي شوند؟ قبول!... يك ليوان از نفس هايت را در جيب سمت چپ قلبم گذاشتي تا نفس كشيدن را از ياد نبرم... اما تو حتي سال هاي نيامده را با يك دسته دلشوره عجيب نقاشي كردي و شيريني دست هايت را باور آن طرح ها... نميدانم... شايد اين همه خيالاتي كه بافته ام روزي يك قالي شود پر از گل هاي نرگس تا تمام آسمان را فرش كنم و ستاره ها را روي ميزت در سرزمين ابدي بچينم... نميدانم... شايد آرزوهايي كه يادم دادي را توي جيب هايم بريزم و هر روز مرور كنم... شايد هم حسرت ديگر نبودن هايت را خيرات كنم...! فقط بگو پشت كدام پنجره كنار كدام جاده منتظر خنده هايت بمانم؟... ستاره صبح "فقط بگو ديار تو كجاست؟... بعد از تو دليلي براي ماندنم نمانده است... من ميخواهم به تو بپيوندم..." خسته شدم از فاصله هايي كه نقطه گذار نگاهي شده اند كه انتهاي جاده را از بر است... خسته شدم از ساعت هايي كه نفس كشيدن را از ياد برده اند و روي قدم هايي مانده اند كه نه جلو مي روند و نه بر مي گردند... از جوانه هايي كه نروييده پژمرده شدند و پاكدامني خواب هايم را خزانزده كردند... از كوچ سرد سنجاقك ها... از صداي نهيب قلبم كه كم كم از تنهايي مي شكند... تو نباشي بهار هم عبوس است... نه شكوفه دارد و نه باران زنبق ها سرسنگينند و آئينه ها غصه دار يك لبخند... حتي ماهي ها عاشق ستاره ها نمي شوند و حجم يك حسرت شب هايم را پر مي كند.مهرباني ام گوشه خانه خاك مي خورد و ديوارهايي پر از ترانه نقش تلفظ حرف هايت را مي بلعند... اينجا آتش خورشيد روي گل هاي دلواپسي مي چكد... نمي خواهم به حرف هايي قانع باشم كه گاهگاه پشت اتاقم مي آيند و سقف اتاقم را همزاد آسمان مي كنند... نمي خواهم زير چتر يك حضور راه هاي بيگانه بودن را بسرايم و خاموشي غزل هايم را اشك بريزم... خسته ام... روزگار مصنوعي اطلسي ها را غريب كرده و صبح را نمي شناسند... خسته ام...! از خانه اي در اين شهر شلوغ از گوشه يك اتاق به هم پاشيده مي خواهم با همين چند خط ساده و صريح... بگويم از احساسي پاك براي تو... بگويم از صداي عقربه هاي ساعت كه بي وقفه به گوش مي رسد از درس هاي نخوانده ام و از فكر تو... كه فرار از روزمرگي هايم است... از فراري كه راه فرار از آن نيست... چه زيباست اين فرار بچگانه و اين كودكانه هاي هر روزم براي رسيدن به خيال تو... با آن كه مي دانم درس هايم نخوانده مانده و ساعت ها گذشته اند اما من همچنان به تو مي انديشم... به تو كه همه مي گويند ديگر نيستي... به تو مي انديشم و مي خواهم بداني من حرف هايشان را باور نمي كنم... زندگي قافيه شعر من است... شعر من وصف دلارايي توست... در ازل شايد اين سرنوشت من بود... مي سرايم به اميدي كه تو خواني... -ور نه اخرين مصرع من قافيه اش "مردن" بود... حميد مصدق
| Design By : Pichak |